سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
سرزمین مادری - سرزمین مادری
سرزمین مادری


  دوستت دارم ای سرزمین مادری‌
باید سپاسگذار تو باشم که به من یاد دادی زبان اجدادم را فراموش نکنم / باید سپاسگذار تو باشم که به من آموختی غرش برنوی پدرم را از یاد نبرم / باید سپاسگذار تو باشم که به من آموختی چون سیمره با اسب بتازم / مگر سیمره از کسی اجازه می‌گیرد برای جاری شدن!


دوستت دارم سرمین مادری‌ام


 ساده بودم که احساس می‌کردم


ترا از یاد می‌برم


گریه می‌کنم تو با منی


می‌خندم تو زیباترین واژه‌ها را نثارم می‌کنی


می‌رقصم تو سرچوپی‌کیش رقص‌هایم می‌شوی


باید سپاسگذار تو باشم که به من یاد دادی زبان اجدادم را فراموش نکنم


چرا بعضی دوست دارند دور بمانند از ادامه پدران‌شان


باید سپاسگذار تو باشم که به من آموختی چون سیمره با اسب بتازم


چون مله کوه بر بالین رومشکان آرام بگیرم


مگر سیمره از کسی اجازه می‌گیرد برای جاری شدن


باید سپاسگذار تو باشم که به من آموختی غرش برنوی پدرم را از یاد نبرم


باید سپاسگذار تو باشم که به من آموختی پدر را ببینم


که در خیال طراوت باران گندم‌هایش را وزن می‌کند


و مادر در نگاه خیس باران اشک‌هایش را


و دختران ایل عشق‌هایشان را که از ترس در کنج یخدان دل‌شان مخفی کرده‌اند،


در تهران همه چیز را دیدم، طعم غذاهای ایرانی و اروپایی را تجربه کردم


عریانی عطرهای فرانسوی را لمس کردم


اما دیدم طعم «برساق» و بوی گل «باوینه» تو چیز دیگری است.


کلمات کلیدی : سرزمین مادری، پست شماره 3
نوشته شده در شنبه 9/5/89ساعت 1:16 عصر توسط " سرزمین مادری " نظرات ( ) | |


«هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست»
اینبار با طرح پرسشی از تو نوشته ام را آغاز می کنم ....
می خواهم بدانم ....تو به من بگو که چه می شود یکی آن می شود که تو را در کوچه باغ هایی از سنگفرش عشق  دنبال می کند تا باتومی حواله ات کند و یکی آن می شود که خود را سنگفرش تو می کند تا مبادا پاهایت از گرمای سنگ ها دمی آزرده شود.....
به من بگو از آنانی که پدرت را برای خواستن نان شلاق زدند و به جای نان  به ژرفای چشمانش شرمندگی بخشیدند. بگو؛ از غمهای او بگو  و از ناله های شبانه ی مادرت....
از عزتی ها برایم بگو ....از لبخندش .....از آوازش و از آغوشش..... تنگ؛ تنگ....
آخر می دانی فرزاد ؛در این دیار،  همه تو را به باد کتک می گیرند ؛ تنها تو نیستی  که  اینجا ؛ نزدیک به من زندگی ....زندگی که چه بگویم .... بهتر آنست که بگذریم....آری ... اینجا را می گویم. ...خانه ی تازه ات زندان گوهردشت......
راستی اینجا بهتر است یا کمر کش های زاگرسمان؟ اینجا آسمان آبی تر است یا  دشت های زاد گاه تو؟ من هرگز به زادگاه تو نیامده ام اما این را می دانم آنجا شیر زنانی دارد که به فرزندان خود یاد می دهند کا با زمینشان سخن بگویند ....آنجا دلاور مردانی دارد که پیوندی نا گسستنی با آسمان دارند....
هیچ می دانی تو آنچنان به من نزدیکی که من هر شب  آوازهایت را می شنوم ؟
 چه خیال می کنی ؟
تصور کرده ای که اگر دیوارهای زندانت بلند است ؛ من اینجا صدایت را نمی شنوم؟
فرزاد ؛ فرزاد کمانگر ؛ دوست من ؛ هم رزم من ؛ هم میهن من ..... به باورم  سوگند اگر دیوارهای زندانت را تا آسمان هفتم بکشند باز من اینجا به وضوح آیینه صدایت را می شنوم ، من از همین جا سفره ی نیم تکه ات را می بینم .....با تو سخن می گویم ....چشمانت را به مکاشفه می نشینم  .....تا شاید اهدا کننده عضوی ؛ قلب خود را در پس این دیوارها ی سیاه پر از کینه؛ درون سینه ی زندانبانت قرار دهد ....قلبش دیگربار به تپش در آید .... با ما بر سر سفره ی نیم پاره ات بنشیند  و از دستان پاره و خون آلودت که هنوز هم با تمام کتک ها و توهین ها عطر عشق و آزادی را فریاد می زنند لقمه ای از مهر گیرد ؛ بر دهان بگذارد و خدایش را به سپاس نشیند.
من امیدوارم ؛ هنوز هم به سان تو امیدوارم..... هنوز بغض گلویم خفه ام نکرده است.....اگر آنجایی  من به تو نزدیکم..... راه برو...با زمینمان سخن بگوی... من اینجایم ، من آوازت را می شنوم .....با من سخن بگو.....


کلمات کلیدی : سرزمین مادری، پست شماره 2
نوشته شده در شنبه 2/5/89ساعت 2:53 عصر توسط " سرزمین مادری " نظرات ( ) | |

طراح قالب : پیچک دات نت